تبليغاتX
مـهـــر هـشـتـــــــم
مغرور، پولدار، ریشو، پا به سن گذاشته، کمی عبوس و جدی که چشماش یا پایینو نمی بینه یا بالای سرشو که به هر حال هر چی هست از "سر به هوا دل به تماشا" نیست قطعا!
راهرو هم باریک! منم یه گوشه وا میستم رد شه
ببخشید که ضعیفه ام ولی...

ولی خیال نکن من مث خودت نیستم!

اضافات! :
منتها شما از ویژگی های فوق کلمات "پولدار" ، "پا به سن گذاشته" رو که بردارید میشه صفات من D: و دیگه اینکه اون صفت "سر به هوا دل به تماشا" just for me  نه حاجی بازاری
البته اینا فقط مختص حال و هوای بیرون از یه فضای صمیمی مث خونه یا دوستانه اس!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/10/13ساعت 22:54 توسط منصوره |

از همه ی حرف ها و حدیث هایی که در گوشمون اینروزا زیاد میخونن...

از همه ی عزاداری هایی که گاهی توشون می شنوی:

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...

از تمام داستان هایی که مربوط میشه به واقعه ی بزرگ عاشورا

فقط یه چیز امسال تونست تسلایم بده

یه چیز که وقتی به یادش میفتم آرامش میده، عزت میده و افتخار میده و منو به خودم میاره

اونم اینکه:

"دین اگر ندارید لااقل آزاده باشید"

 

این جدای از اینکه چه موقعی و به چه دلیلی گفته شده سراسر از نکته های نغیزی هست که فطرت آدم رو به وجد میاره، به اینکه تو مجبور نیستی خودت رو در حصار دینی قرار بدی که ممکنه ازش دلزده بشی، حس کنی که چون مسلمونی باید و نباید های انجام دادن خیلی کارها رو همش گوشزد کنی، هر چند هم که ممکن نیست آخرش دین گریز بشی!

اما اینکه آزاده باشی، یه انسان آزاد که فارغ از هر دربند بودنی هست، از هر اسارتی که فکر کنی خواری و خفت رو برات میاره...

من آزادم و این برای من حکم آزادی روحی بزرگ رو در من به ارمغان میاره که سرخوش و مستم میکنه...


بعد نوشت: دوستان گرامی! کامنت هایی که حاوی یه خورده حتی یه خورده توهین و بی ادبی به یکی دیگه باشه حذف میشه! اگه بحثی با هم دارید منطقی باشید..

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/10/06ساعت 23:58 توسط منصوره |

تا قبل از اینکه کاملا بشناستش، باهاش بد حرف میزد، مث یه آدم معمولی، کل کل، بگو مگو، سر به سرش میزاشت و کلی چون حس میکرد با یه شخص سرزبون داری داره حرف میزنه همیشه سعی میکرد جواباشو طوری بده که فکر نکنه پیشش کم بیاره...

 

اما حالا:

حالا که فهمیده... دلش میسوزه واسش... دیگه باهاش بد حرف نمیزنه... توهین نمیکنه و بهش احترام میزاره و میگه برای من طرفم فرقی نمیکنه چه جوری باشه، میخواد هرجوری باشه... حالا محبت از حرفاش پیدا میشه...

 

و اون شخصی که داشت بهش ترحم میشد:

احساس میکنه بدجور داره بهش ترحم میشه، بدش میاد... از خودش و از همه چیزش... کاش بهش نمیگفت... حداقل میزاشت رو حساب برداشتی که ازش داشته پیش میرفته و مث یه آدم معمولی باهاش برخورد میکرد نه ترحم آمیز...

 

پی نوشت:

شما هم اگه بفهمید طرفتون دچار یه نقص هست و بعدش اینکه احساس کردید و دلتون واسش سوخت بهش ترحم میکنید و سعی می کنید از این به بعد در خور و شایسته تر باهاش رفتار کنید؟!

نباید قبل از اینکه بفهمید باهاش بهتر رفتار میکردید؟...

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/29ساعت 22:35 توسط منصوره |

آورده اند که از ضروریات می باشد چنانچه شخصی بالغ از خانه به قصد بیرون رفتن و ایجاد معاشرت با مردم را داشته باشد، باید خویش را مجهز به تمامی اسباب و وسایلی بنماید که در کارش (همان برقراری ارتباط با مردم ) لازم می باشد.

چنانچه به هوا زد و از هوا بی هوا وارد شد و مشکلی پیش آمد خداوندگار را دیگر مقصر نیست! مگر اینکه نیمه شبی باشد و دست کوتاه باشد از تهیه آن مورد ضروری که همه ی دکان ها بسته باشد و خویشتن هم  نتوانی بروی بیرون، که دیگر عذرش موجه باشد و صبرش جزیل تا آفتابی بدمد و مقداری پول برداشته تا برود آن ضروریات را بخرد!

 // خواننده گیج شد که! ولش اینا رو مث بچه آدم بحرف عزیزم منصوره جان//

آهان خب داشتم میگفتم که یک نصیحت دوستانه بکنم شما رو و اونم اینکه هر وقت از خونه زدی بیرون، بی هوا نزنی بیرون که بعدش یکساعت نتونی دوام بیاری و بعدش برا اینکه از شر شرایط به وجود اومده خلاص بشی، اورژانسی بیای خونه!

 

پی نوشت:

گرفتین چی نوشتم و گفتم؟ عب نداره... بزارین رو حساب اینکه خواستم یه جایی که دلم میخواد یه چیزایی نوشته باشم تا پیش مقدمه ایی باشه برا مطلبی که بعدن بهتون میگم...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/09/24ساعت 0:19 توسط منصوره |

 

یک عمر برام زحمت کشیده

حالاشم داره میکشه

میخوام یک عمر بیشتر بهش فکر کنم

اینجوری بیشتر یادم میمونه که چیکار کنم دعای خیرش پشت سرم باشه

 

نه از اینکه بخوام فقط دعای خیرش پشت سرم باشه؛

از اینکه وقتی از ته دلش میخنده،

لبخند روی لباش میشینه،

موقعیکه چشای رنگ روشنش برق میزنه...دل منو میبره

 

حس میکنم نمی تونم با هیچی عوضش کنم


پی نوشت:


موضوع همش "مامان" می باشد... یکهویی این موقع شب زد وسط همه چیز دلم تنگ شد و از مامانم نوشتم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/19ساعت 0:44 توسط منصوره |

طی تماسی که امروز یکی از دوستانم [ایرانی] گرفته بود و اطلاعاتی در مورد قصه ها و داستان های عشقولانه افغانستان و لباس های مردم و ... برای ساخت تیزر تبلیغاتی یک نوشابه می خواست مرا وادار کرد تا دوباره پیش پای قصه های مادرم بنشینم و یادی از ایام کودکی و نوجوانی ام کنم که همیشه داستان هایی را برایمان تعریف میکرد. بُزک چینی، نیم نخودک، لژمان و دختر پادشاه، پیرمرد خارکش و .... داستان های زیادی بود اما چیزی که بتوانم به درد بخور باشد برای نوشتن یک سناریوی تبلیغاتی؛ نیافتم.

 

خودش تصمیم گرفت که برود کتاب "داستان های هزاره افغانستان" را خریداری کرده و یک چیزی از تویش در بیاورد. من هم به جای اینکه زحمت سفارش خرید کتاب را از تهران بدهد، آدرس یک کتابفروشی در مشهد را دادم و مطمئنم که در آنجا حتما چیزهایی یافت می کند.

 

دوستم مثلا میخواست پسری در اتوبوس و شلوغ پلوغی ترافیک خیابان (شما در افغانستان، ترافیک و اتوبوس و شلوغی و این جور چیزهارا دیده اید؟! D:) نوشابه ی مذکور تبلیغی را بخورد، بعد برود به آن حال و هوای قدیم و یادی از معشوقش کند و این ها... D:

 

آدرس یک مغازه را هم دادم که در آنجا بتواند لباس های محلی و مرسوم زنان افغانستان را خریداری کند و بهش گفتم بگوید "پنجابی" میخواهد.  D:


بعد نوشت:
1- البته این دوست ما که موضوع مورد نظرش رو توی گوگل سرچ کرده بود گویا این کتاب به چشمش خورده و اینا! بعدشم اون چی میدونه هزاره و اینا چیه؟!...
و دیگه اینکه من شخصا از قومیت بازی و این حرفا خوشم نمیاد و یک مقداری هم بهش توضیح دادم.

2- یکی از دوستان و خوانندگان اینجا کامنت گذاشتند و گفتند که این لباس مرسوم "پنجاب" شهری در پاکستان هست که درست هم گفتند، ممنون.


این دو تا عکسی رو که میزارم عکس یه دختر بچه هست که همین چند شب قبل در مجلس عروسی دیدم و ازش عکس گرفتم. لباسش رو هم از اونجا آوردند..


+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/16ساعت 14:37 توسط منصوره |

-   چه شال قشنگی... (یه شال تقریبا فیروزه ایی رنگ نخی ضخیم و خیلی بزرگی بود که نقش و نگارهای کناری اش و حتی دوخت لبه هاش هم با دست بود)
+   قشنگه؟! از مادرمه ، از موقع عروسی اش هست
-   e چه جالب! پس میشه تقریبا صد سااااال.... میخوامش!
+   باشه بهت میدم بزار هر وقت عروس شدی اون موقع بهت میدم
-   !!

پی نوشت: بچه که بودیم می گفتن اگه اینکار رو انجام بدی برات لواشک میخریم و اینا...!
+ نوشته شده در جمعه 1388/09/13ساعت 18:58 توسط منصوره |

ناگه دلم هوای زمین کرد...


پی نوشت:

 

داشتم در آسمان ها سیر میکردم ناگاه دیدم این زمینی ها عجب با آفتاب پاییز حال میکنند

 

آدم میشود مگر در آفتاب پاییز راه برود بعد عینک آفتابی اش را هم بزند؟!

 

نمی شود دیگر، باید که با چشمانی عریان در این آفتاب گرم و دل انگیز، قدم بزنی تا بعدش به همه چیز فکر کنی و بعد یک لحظه متوجه میشوی که .... در زمین هستی و ناگه دلت هوای زمین کرد....


+ نوشته شده در سه شنبه 1388/09/10ساعت 22:19 توسط منصوره |

1

یک آدمی با اسم ef_gh آمده در پست سوپر فیمینستمان! کامنت گذاشتند و عرض نمودند که:

" داریم کم کم منصوره خانم رو می شناسیم "

 نتیجه اخلاقی:

1- ایشان خیلی محترم هستند چون دارند خودشان را جمع می بندند. ما هم به ایشان خیر مقدم عرض میکنیم ایکاش من هم می شناختم که ایشان چه کسی هستند

 2- ایشان جمع نیستند، و دارند رسما به نمایندگی از یک گروه که پیوسته وبلاگ مرا می خوانند، آمده اند و پیغام گذاشتند

3- ایشان ما را میخواهند کم کم بشناسند، خب این اصولا کار خوبی است! چون آدم ها را که یکهویی بخواهی بشناسی مزه اش می پرد مثل الان من که خوابم پریده است!

4- ایشان امروز آمدند پست دادند! یعنی اینکه ایشان در دید و بازدیدهای عید قربان به سر نمی بردند! خب ما که همش در گشت و گذار و پایکوبی هستیم D:

5- دیگر بس است از نتیجه اخلاقی، برویم سر مبحث بعدی!

 

2

این پسر خواهر ما که خیلی زشت! میباشد همش با چشم هایش در حالیکه سه ماهش بیشتر نیست از من میخواهد که دخمل خوشگلم را در آینده به او بدهم! من هم مرتب به مادرش میگویم ما دختر به پسر تو بده نیستیم! خواهرمان از خودمان بدتر در ناز و عشوه میگوید: نه خیر ما نمیایم دختر شما رو بگیریم! (خاک چه عالمی رو من حالا بریزم توی سرم میترسم فردا مث خودم بشه!!) از قرار معلوم گویا مادرمان دلشان میخواهد با ترتیب سفارشاتی که به دختر خوانده هایش در ایالات اروپایی و شرقی بدهد، ترتیب ما را با شوهر خیلی خارجکی بسازد! که بسیار مقاومت نمودیم و گرنه صد در صد اینجا نبودیم تا برایتان نطق هایی شیرین کنیم. (خجالت زده مان نکنید)

 

3

آمد و چرخید و هوا رو دود اندود کرد و گفت: اسفنجی میخوام!

گفتم از پدرم بگیر!

گفت پدرت نیست، در رفته...

 

4

بهش میگویم پسر خیلی چاقی! خودت را لاغر کن! میگوید من هنوز چاق نشدم! (خوش باوری در حد المپیک!) در حالیکه داشت آجیل ها را میخورد یک نگاه عاقل اندر سفیه اندوختم بر وجناتشان!

 

5

داشتیم در مورد جایی صحبت میکردیم که همه جور آدم را میشود توش یافت کرد! و آن جایی نبود جز گلشهر!!. یک جمع سه نفری با باجناقش داشتیم!

یکبار شب تا فلکه دومش رفتیم از شدت تعجب که برگشتم به خانه شان، گفتم مگر من از اینجا چیزی در خور اینجا در وبلاگم ننویسم! اینجا مواظب نباشی بلعیده می شوی!

البته بسیار تنها و شب ها در آنجا تردد کردم، اما کسی نگاهی چپ به من نینداخت! اما شده است که با دخترهای فامیلمان برویم و یک پسر اسگول دنبالمان نیامده باشد یا اینکه متلکی نپرانده باشد یا اینکه دراز به دراز نگاه نکرده باشد! گویا اینجانب وقتی به تنهایی راه میروم رعب برانگیزتر میشوم... اینجوری نه کسی به من شماره میدهد! نه متلک میپراند! نه نگاهی چپ به من میکند... هر چند که ساعت 2 نصفه شب باشد که بنده در این موقع از ساعت شب هم مجرب هستم!!!

پی نوشت:

این مباحث و بندهای فوق به هم بی مرتبط میباشند.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08ساعت 4:5 توسط منصوره |

با فلک گویـم که آرامـم نگر
دیده ایی آغازم انجامم نگر

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/09/03ساعت 22:37 توسط منصوره |