تبليغاتX
مـهـــر هـشـتـــــــم

تراوشات ذهنی ام زیاد شده

همین طور دارن از در و دیوارش سرازیر میشن

نتیجه اش لابد میشه تداوم زندگی دیگه!

لینک شدیدن مرتبط :من با جنايت روابطی عاشقانه دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 2:16 توسط منصوره |

مرا سکوت اختیار میکند

چوُن بخواهم از تو گویـم ...

مرا بس است همین که دانمت مهر هشتمی برایم...


بعد نوشت: کلا یادم رفت بگم این پست واسه چیه! هشتِ هشتِ هشتاد و هشت هست D:

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 16:0 توسط منصوره |

یادمه این حسینی مزاری  رو که باهاش کل مینداختم و جواب سوالای منو طوری میداد که آسمون ریسمون می بافت! به مادرم می گفت که در تربیت صحیح من بیشتر کوشا باشد...

 خوب شد آدرس وب سایتشون رو از طریق دیالوگ3  به دست آوردم!

یک جریان مثلا فرهنگی توام با سیاست که اگه ادامه اش میدادم الان یا باید خبرنگار بی بی سی بودم! یا جزء آدم های ذخیره ایی که نقش خیار رو صرف جهت شرکت در مراسماتشون ایفا میکردم !

 الان که دارم فکر میکنم یادم میاد که ما (من و دوستانی که هر حرفی رو شنیدی قبولش نکن و اینا!) چقـــدر به اون دست از مردایی که نوکر مآبانه در اونجا کار میکردند، می خندیدیم!

 اتفاقا چند شب پیش داشتم با یکی از اونا که یکی از دوستای باحال من محسوب میشه(س_ه_ی_ل_ا )، می گفتیم و می خندیدم که گفت آدرس وبلاگمو دوباره براش آف بزارم... که اگه الان اینا رو بخونه میدونه با من چیکار کنه! D: فوقش اینکه مجبور میشه به من بزنگه و باز کر کر خنده مون به راه بشه و منو باز به صرف یک ناهار خیالی دعوت کنه! اگه عروس شدم فلانی جان! این تو، این وبلاگم، شاهد که عمرا دعوتت کنم حالا هی باز بیا بگو منصوره جان بیا برام فیلم بیار و منم بهت ناهار (زرشک!) میدم و منم میگم بیا خونه مون و میدونم هم که نمیای و ... این قصه دوئل مانند همیشه همین طور تکرار میشه! زکی عزیزم تو همون جا بشین من حتمن! با فیلم ها خدمتت میرسم!

 آخرشم که چون میدونستم اینا شفاف عمل نمیکنند و همین طور الکی جا و مکان و روزنامه و دفتر و دستک دارند! کشیدم کنار...

یه دوره ی کوتاه آموزش سیاسی و از این دست مسائل هم در خدمتشون! بودم که ... کلا یک کتاب چرت رو  به ما آموزش میدادند و بعدش هم خاطرات مستر همفر و ...

 پی نوشت:

۱-  الکی هم که نه! برای من الکی بود، خیلی دلم برای زیر دستاشون میسوزه!

۲-  عنوان پست اشاره به این دارد که: ای سیاست مرده شورت را ببرند!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 23:47 توسط منصوره |

وقتی متنی بدین زیبایی باشد که بگوید:

" تحبب وظیفه مرد است و تواضع وظیفه زن، مرد باید در طول زندگی مراقب باشد که دل زن را نشکند و زن مراقب باشد که غرور مرد را نشکند، با همه اختیارات حقوقی که در اسلام به مرد واگذار شده، کوچک‌ترین ظلمی اگر به زن شود، مرد حتی اگر هم شهید شود، فشار قبر او را رها نخواهد کرد." (از پناهیان)

واقعا چرا باید سازمان اتوبوسرانی چنین جمله ایی را به تنهایی بچسباند روی سقف اتوبوس هایش! که میگوید:

" جهاد زن، خوب شوهر داری کردن است."

برای حفظ توازن هم که شده باید یک جمله ایی مختصر تر و در خور زن در کنارش می گذاشت!
نباید میگذاشت؟!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 0:14 توسط منصوره |

همیشه...

دردی هست که به من بگوید،
چیزی هست که به من بگوید
آرام و باش و متواضع!

که
زیاده از حد، نخواهم
زیاده از کس، انتظاری نداشته باشم...

و این خود نعمتی بس بزرگ است،
چه بسا که همیشه بر عرش نباشم که روزی به فرش افکنندم!
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/28ساعت 6:39 توسط منصوره |


همه ی زنان، یا متولد ماه شهریور هستند یا دوست دارند متولد ماه شهریور باشند!

پی نوشت:

1-  شهاب حسینی در قسمتی از دیالوگش در فیلم سوپراستار میگه:
همه ی مردان یا متولد ماه مرداد هستند یا دوست دارند متولد ماه مرداد باشند!

2-  متولد ماه شهریور ام!


بعد نوشت:

از ابتدا نمیخواستم توضیح بدهم که اصلا از آن دست دخترهایی نیستم که اهل فال و طالع بینی هستند.

به نظرم حقیقتا آدم ها در چند سطر توصیف نه تماما درست، خلاصه نمی شوند.

این پست، فقط و فقط برای همان قسمت از دیالوگ فیلم سوپر استار هست و بس!

طالع بینی ها را هیچ وقت کامل و به دقت هم به دقت نخواندمشان و هیچ وقت هم اهمیتی ندارند.

به هرحال این چیزها و خیلی چیزهای دیگر، همیشه می توانند موجبات خنده ی مرا فراهم کنند، پس سرگرمی نه چندان خوبی هم می تواند باشد.D:

نکته ی زیرکانه: یک سوپر فیمینست هیچگاه غرور و شخصیت یک خانم را در یک جمله ی مسخره همانند همان چیزی که گفتم! خلاصه نمیکند، بلکه می گوید :

همه ی زنان، دارای ارزش شخصیتی بیش از آنچه که می پندارند، هستند...

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت 12:4 توسط منصوره |

کار، کار هموگلوبین ها بوده است:

یک هفته ایی بیشتر همش نعشه میرفتیم و در پس سرمان احساس گیجی میکردیم!

دو شب قبل رفتیم یک دکتر پوست برای جوش های زیبایمان! آخر از بس مادرمان و برادرمان به صورت من غصه خورند و کلی هم سفارشمان کردند رفتیم دکتر، دیدیم ایشان همه فن حریف از آب در آمدند، گویا دستی بر اعصاب! هم داشتند، ما نیز از فرصت استفاده کرده مشکل خماری مان را گفتیم، بعد از انداز و برانداز کردن ما گفتند کم خونی شدید دارید! کلی ما را با داروهای خانواده آهن و روی و ... روانه خانه کردند!

آهان؛ هموگلوبین ها وقتی بهشان آهن نرسد دچار اختلال میگردند و ما را به این روز دچار میکنند! به جان خودم تقصیر من نیست! بی اشتهایی در ماه رمضان به سراغمان آمده بود.

 

جای دوری نرود لابد! اگر:

سواره، سواره را سوار کند!

 

از تهران به سئول:

بیخود نبوده است که چپ و راست هی پا میشوند میروند سئول و آن سریال هاشان را میخرند زیرا تازگی ها با تماشای فقط یک قسمت از یک سریال کره ایی با دوبله مزخرف در farsi 1 به این نتیجه رسیدم که فرهنگ و اخلاقیات عامیانه این دو کشور ناجور! با هم سنخیت دارند.

 

تماشای رقص! :

دیشب عروسی رفته بودیم که یک دختر به مشابه پسرها می رقصید! صورتم را برگرداندنم و به بقیه گفتم: من که نگاه نمیکنم می ترسم همین نیمچه رقصی هم که یاد دارم از یادم برود!

 

پی نوشت:

امروز کمی حالمان به شده است! تصمیم گرفتیم در و دیوار آشپزخانه و یخچال و ... را بخوریم تا بلکم کم خونی مان رفع گردد!

اینک فهمیدم همه ی ناراحتی های پوستی و ریزش مو و افسردگی و خواب آلودگی و چی و چی مان از این کم خونی کوفتی است! پس اینقدر در خوردن و نخوردنتان حساس نباشید! تا می توانید بخورید اما به اندازه D:  که از من به شما نصیحت بد مرضی است لامصب! 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 0:48 توسط منصوره |

تو اگر خداوندی
تا مــــی توانی
.
.
.
نه!
تا توانم هست
سیرابم کن
سیراب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت 22:49 توسط منصوره |

به یاد داشته باشید که مهمان شناسی همانا پیش نیاز و درآمدی بر مهمانداری است!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 10:56 توسط منصوره |

وبلاگ دیالوگ 3 را لینک کردم چون علاقه مند به مسائل سیاسی کشورم هستم چه بسا خوب که نویسنده اش جوان باشد و به صراحت از همه چیز کشورم سخن بگوید.

از این دست وبلاگ ها که در زمینه مسائل سیاسی اجتماعی کشورم باشد و جسور بنویسند خیلی کم پیدا کردم. یک خوراک خوب و مفید و خوشمزه! چرا لینکش نکنم؟!

حال میخواهد نویسنده اش در پسوند نامش، قومیتش را ذکر کند یا نکند به من دخلی ندارد! هر کسی را سبک سیاقی است!

رنگ پوست دیرزمانی به شدت مهم بود، که به نوعی نژاد پرستی در هر جایی از جهان دیده شده است.

اینک در کشور خودمان که بند ناف تاریخش را از وسط ایران نفله نفله کرده اند، دو چیز دیگری نیز به هویت همه هموطنانم، رنگ خاصی می بخشد:

بودن "قومیت" و "مذهب" با هم و در کنار هم به صورت دو جز لاینفک!

آقای عمار واعظی هزاره میگوید:

"هر چقدر هم که بخواهی روشنفکر بازی در بیاری و ملی گرایی کنی نمی شود از زیر نام قومت بیرون بروی" !!!

 


 

هر سه شب قدر بی آنکه بتوانم تمامی حاجاتم را نظام یافته تر، ساخت یافته تر و ماژولار! طی یک پروتکل الحاقی دعاها، مانند یک بسته پیشنهادی خدمت خدا عرضه کنم، گذشت!

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت 14:33 توسط منصوره |